با کلمات که گرم بگیری شعر می‌شوند...

با کلمات که گرم بگیری شعر می‌شوند...
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۶/۰۲
    تو
نویسندگان

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱
خرداد


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »


آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.


نویسنده:ناشناس

  • احسان صادقی یزدان آباد
۳۰
خرداد

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر 

 در روحمان طراوت مهتاب عشق بود 

 سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ 

 خامش بر آستانه محراب عشق بود 

 من همچو موج ابر سپیدی کنار تو 

 بر گیسویم نشسته گل مریم سپید 

 هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم 

 بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید 

 گویی فرشتگان خدا در کنار ما 

 با دستهای کوچکشان چنگ میزدند 

 درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود 

 محراب را زپاکی خود رنگ میزدند 

 پیشانی بلند تو در نور شمع ها 

 آرام و رام بود چو دریای روشنی 

 با ساقهای نقره نشانش نشسته بود 

 در زیر پلکهای تو رویای روشنی 

 من تشنه صدای تو بودم که می سرود 

 در گوشم آن کلام خوش دلنواز را 

 چون کودکان که رفته ز خود گوش میکنند 

 افسانه های کهنه لبریز راز را 

 آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت 

 بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ 

 در سینه قلب روشن محراب می تپید 

 من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ 

 گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح 

 لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو 

 اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز 

 در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو 


فروغ فرخزاد



  • احسان صادقی یزدان آباد
۱۷
خرداد

امشب از آسمان دیده ی تو 

 روی شعرم ستاره می بارد 

 در سکوت سپید کاغذها 

 پنجه هایم جرقه می کارد 

 شعر دیوانه ی تب آلودم 

 شرمگین از شیار خواهشها 

 پیکرش را دو باره می سوزد 

 عطش جاودان آتش ها 

 آری آغاز دوست داشتن است 

 گرچه پایان راه ناپیداست 

 من به پایان دگر نیندیشم 

 که همین دوست داشتن زیباست 

 از سیاهی چرا هراسیدن (حذرکردن) 

 شب پر از قطره های الماس است 

 آنچه از شب به جای می ماند 

 عطر سکرآور گل یاس است 

 آه بگذار گم شوم در تو 

 کس نیابد دگر نشانه ی من 

 روح سوزان و آه مرطوبت 

 بوزد بر تن ترانه من 

 آه بگذار زین دریچه باز 

 خفته بر بال گرم رویاها 

 همره روزها سفر گیرم 

 بگریزم ز مرز دنیاها 

 دانی از زندگی چه می خواهم 

 من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو 

 زندگی گر هزار باره بود 

 بار دیگر تو ، بار دیگر تو 

 آنچه در من نهفته دریایی ست 

 کی توان نهفتنم باشد 

 با تو زین سهمگین توفانی 

 کاش یارای گفتنم باشد 

 بس که لبریزم از تو می خواهم 

 بروم در میان صحراها 

 سر بسایم به سنگ کوهستان 

 تن بکوبم به موج دریاها 

 بس که لبریزم از تو می خواهم 

 چون غباری ز خود فرو ریزم 

 زیر پای تو سر نهم آرام 

 به سبک سایه ی تو آویزم 

 آری آغاز دوست داشتن است 

 گرچه پایان راه نا پیداست 

 من به پایان دگر نیندیشم 

 که همین دوست داشتن زیباست 



فروغ فرخزاد



  • احسان صادقی یزدان آباد
۰۹
خرداد

باز من ماندم و خلوتی سرد 

 خاطراتی ز بگذشته ای دور 

 یاد عشقی که با حسرت و درد 

 رفت و خاموش شد در دل گور 

 روی ویرانه های امیدم 

 دست افسونگری شمعی افروخت 

 مرده ای چشم پر آتشش را 

 از دل گور بر چشم من دوخت 

 ناله کردم که ای وای این اوست 

 در دلم از نگاهش هراسی 

 خنده ای بر لبانش گذر کرد 

 کای هوسران مرا میشناسی 

 قلبم از فرط اندوه لرزید 

 وای بر من که دیوانه بودم 

 وای بر من که من کشتم او را 

 وه که با او چه بیگانه بودم 

 او به من دل سپرد و به جز رنج 

 کی شد از عشق من حاصل او 

 با غروری که چشم مرا بست 

 پا نهادم به روی دل او 

 من به او رنج و اندوه دادم 

 من به خاک سیاهش نشاندم 

 وای بر من خدایا خدایا 

 من به آغوش گورش کشاندم 

 در سکوت لبم ناله پیچید 

 شعله شمع مستانه لرزید 

 چشم من از دل تیرگیها 

 قطره اشکی در آن چشمها دید 

 همچو طفلی پشیمان دویدم 

 تا که در پایش افتم به خواری 

 تا بگویم که دیوانه بودم 

 می توانی به من رحمت آری 

 دامنم شمع را سرنگون کرد 

 چشم ها در سیاهی فرو رفت 

 ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر 

 لیکن او رفت بی گفتگو رفت 

 وای برمن که دیوانه بودم 

 من به خاک سیاهش نشاندم 

 وای بر من که من کشتم او را 

 من به آغوش گورش کشاندم 


فروغ فرخزاد


  • احسان صادقی یزدان آباد