با کلمات که گرم بگیری شعر می‌شوند...

با کلمات که گرم بگیری شعر می‌شوند...
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۶/۰۲
    تو
نویسندگان

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱
ارديبهشت

کاش بر ساحل رودی خاموش 

 عطر مرموز گیاهی بودم 

 چو بر آنجا گذرت می افتاد 

 به سرا پای تو لب می سودم 

 کاش چون نای شبان می خواندم 

 به نوای دل دیوانه تو 

 خفته بر هودج مواج نسیم 

 میگذشتم ز در خانه تو 

 کاش چون پرتو خورشید بهار 

 سحر از پنجره می تابیدم 

 از پس پرده لرزان حریر 

 رنگ چشمان ترا میدیدم 

 کاش در بزم فروزنده تو 

 خنده جام شرابی بودم 

 کاش در نیمه شبی درد آلود 

 سستی و مستی خوابی بودم 

 کاش چون آینه روشن میشد 

 دلم از نقش تو و خنده تو 

 صبحگاهان به تنم می لغزید 

 گرمی دست نوازنده تو 

 کاش چون برگ خزان رقص مرا 

 نیمه شب ماه تماشا میکرد 

 در دل باغچه خانه تو 

 شور من ، ولوله برپا میکرد 

 کاش چون یاد دل انگیز زنی 

 می خزیدم به دلت پر تشویش 

 ناگهان چشم ترا میدیدم 

 خیره بر جلوه زیبایی خویش 

 کاش در بستر تنهایی تو 

 پیکرم شمع گنه می افروخت 

 ریشه زهد تو و حسرت من 

 زین گنه کاری شیرین می سوخت 

 کاش از شاخه سر سبز حیات 

 گل اندوه مرا می چیدی 

 کاش در شعر من ای مایه عمر 

 شعله راز مرا میدیدی 



فروغ فرخزاد



  • احسان صادقی یزدان آباد
۳۰
ارديبهشت

ای شب از رویای تو رنگین شده 

 سینه از عطر تو ام سنگین شده 

 ای به روی چشم من گسترده خویش 

 شادیم بخشیده از اندوه پیش 

 همچو بارانی که شوید جسم خاک 

 هستیم ز آلودگی ها کرده پاک 

 ای تپش های تن سوزان من 

 آتشی در سایه مژگان من 

 ای ز گندمزار ها سرشارتر 

 ای ز زرین شاخه ها پر بارتر 

 ای در بگشوده بر خورشیدها 

 در هجوم ظلمت تردید ها 

 با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست 

 هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست 

 ای دل تنگ من و این بار نور ؟ 

 هایهوی زندگی در قعر گور ؟ 

 ای دو چشمانت چمنزاران من 

 داغ چشمت خورده بر چشمان من 

 پیش از اینت گر که در خود داشتم 

 هر کسی را تو نمی انگاشتم 

 درد تاریکیست درد خواستن 

 رفتن و بیهوده خود را کاستن 

 سرنهادن بر سیه دل سینه ها 

 سینه آلودن به چرک کینه ها 

 در نوازش ‚ نیش ماران یافتن 

 زهر در لبخند یاران یافتن 

 زر نهادن در کف طرارها 

 گمشدن در پهنه بازارها 

 آه ای با جان من آمیخته 

 ای مرا از گور من انگیخته 

 چون ستاره با دو بال زرنشان 

 آمده از دوردست آسمان 

 از تو تنهاییم خاموشی گرفت 

 پیکرم بوی همآغوشی گرفت 

 جوی خشک سینه ام را آب تو 

 بستر رگهایم را سیلاب تو 

 در جهانی این چنین سرد و سیاه 

 با قدمهایت قدمهایم براه 

 ای به زیر پوستم پنهان شده 

 همچو خون در پوستم جوشان شده 

 گیسویم را از نوازش سوخته 

 گونه هام از هرم خواهش سوخته 

 آه ای بیگانه با پیراهنم 

 آشنای سبزه زاران تنم 

 آه ای روشن طلوع بی غروب 

 آفتاب سرزمین های جنوب 

 آه آه ای از سحر شاداب تر 

 از بهاران تازه تر سیراب تر 

 عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگی ست 

 چلچراغی در سکوت و تیرگی ست 

 عشق چون در سینه ام بیدار شد 

 از طلب پا تا سرم ایثار شد 

 این دگر من نیستم ‚ من نیستم 

 حیف از آن عمری که با من زیستم 

 ای لبانم بوسه گاه بوسه ات 

 خیره چشمانم به راه بوسه ات 

 ای تشنج های لذت در تنم 

 ای خطوط پیکرت پیراهنم 

 آه می خواهم که بشکافم ز هم 

 شادیم یکدم بیالاید به غم 

 آه می خواهم که برخیزم ز جای 

 همچو ابری اشک ریزم هایهای 

 این دل تنگ من و این دود عود ؟ 

 در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟ 

 این فضای خالی و پروازها ؟ 

 این شب خاموش و این آوازها ؟ 

 ای نگاهت لای لایی سحر بار 

 گاهواره کودکان بی قرار 

 ای نفسهایت نسیم نیمخواب 

 شسته از من لرزه های اضطراب 

 خفته در لبخند فرداهای من 

 رفته تا اعماق دنیا های من 

 ای مرا با شور شعر آمیخته 

 این همه آتش به شعرم ریخته 

 چون تب عشقم چنین افروختی 

 لا جرم شعرم به آتش سوختی 



فروغ فرخزاد


  • احسان صادقی یزدان آباد
۲۷
ارديبهشت

نگاه کن که غم درون دیده ام 

 چگونه قطره قطره آب می شود 

 چگونه سایه سیاه سرکشم 

 اسیر دست آفتاب می شود 


 نگاه کن 

 تمام هستیم خراب می شود 

 شراره ای مرا به کام می کشد 

 مرا به اوج می برد 

 مرا به دام میکشد 


 نگاه کن 

 تمام آسمان من 

 پر از شهاب می شود 

 تو آمدی ز دورها و دورها 

 ز سرزمین عطر ها و نورها 

 نشانده ای مرا کنون به زورقی 

 ز عاجها ز ابرها، بلورها 

 مرا ببر امید دلنواز من 

 ببر به شهر شعر ها و شورها 

 به راه پر ستاره می کشانی ام 

 فراتر از ستاره می نشانی ام 


 نگاه کن 

 من از ستاره سوختم 

 لبالب از ستارگان تب شدم 

 چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 

 ستاره چین برکه های شب شدم 


 چه دور بود پیش از این زمین ما 

 به این کبود غرفه های آسمان 

 کنون به گوش من دوباره می رسد 

 صدای تو 

 صدای بال برفی فرشتگان 

 نگاه کن که من کجا رسیده ام 

 به کهکشان به بیکران به جاودان 


 کنون که آمدیم تا به اوجها 

 مرا بشوی با شراب موجها 

 مرا بپیچ در حریر بوسه ات 

 مرا بخواه در شبان دیر پا 


 مرا دگر رها مکن 

 مرا از این ستاره ها جدا مکن 

 نگاه کن که موم شب براه ما 

 چگونه قطره قطره آب میشود 

 صراحی سیاه دیدگان من 

 به لای لای گرم تو 

 لبالب از شراب خواب می شود 

 به روی گاهواره های شعر من 

 نگاه کن 

 تو میدمی و آفتاب می شود 


فروغ فرخزاد



  • احسان صادقی یزدان آباد
۲۷
ارديبهشت

نگه دگر به سوی من چه میکنی؟ 

 چو در بر رقیب من نشسته ای 

 به حیرتم که بعد از آن فربیها 

 تو هم پی فریب من نشسته ای 


 به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا 

 که جام خود به جام دیگری زدی 

 چو فال حافظ آن میانه باز شد 

 تو فال خود به نام دیگری زدی 


 برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم 

 تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان 

 بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام 

 به ناز روی شانه ستارگان 


 بر او بتاب ز آنکه گریه میکند 

 در این میانه قلب من به حال او 

 کمال عشق باشد این گذشتها 

 دل تو مال من، تن تو مال او 


 تو که مرا به پرده ها کشیده ای 

 چگونه ره نبرده ای به راز من ؟ 

 گذشتم از تن تو زانکه در جهان 

 تنی نبود مقصد نیاز من 


 اگر بسویت این چنین دویده ام 

 به عشق عاشقم نه بر وصال تو 

 به ظلمت شبان بی فروغ من 

 خیال عشق خوشتر از خیال تو 


 کنون که در کنار او نشسته ای 

 تو و شراب و دولت وصال او 

 گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد 

 تن تو ماند و عشق بی زوال او 

 


فروغ فرخزاد



  • احسان صادقی یزدان آباد
۲۷
ارديبهشت

عرض سلام و شب بخیر 

مدتی نتونستم بیام و چیزی بنویسم.دغدغه ها امان ندادن.عذرمیخوام

ازامروزم تصمیم گرفتم شعرای خوبی که قشنگن و به دل میشینن از هر شاعری که باشه اینجا بذارم.

وفقط دیگه اشعار خودم نیست هر شعری که زیباباشه باذکر نام شاعر میگذارم تاهمه لذت ببریم.

باهم

  • احسان صادقی یزدان آباد